* اي علي ببند ميان خود را براي مرگ ، پس همانا مرگ تو را ملاقات خواهد كرد و جزع مكن از مرگ وقتي كه نازل شود به منزل تو و مغرور مشو به دنيا هر چند با تو موافقت نمايد ... پس يا علي ...

علي يا علي گفت و كمربند در بند قلاب را رهانيد .

قدم در كوچه هاي شب زده ي كوفه نهاد ؛ ميهماني بود ميان علي و كوچه هاي بي عابر كوفه . اين كوچه ها ديگر ردپايي از علي بر خود نخواهند ديد ، گريستند و گفتند يا علي ...

مسجد تاريك بود و آرام ، مي خواست اولين چهره اي كه مي بيند علي باشد و علي . فكر محراب بي علي او را هم آزرد ، در هم شكست و آرام زمزمه كرد يا علي ...

طنين اذان علي لرزه انداخت بر تمام كوفه ، حتي آسمان از هيبت صدا ترسيد و بر خود لرزيد و نعره بر آورد يا علي ....

علي خفتگان را از خواب برانگيخت با نداي يا علي ....

يا علي گفت و پاي در محراب نهاد و به نماز ايستاد ...

آري علي به نماز عشق ايستاد و ديگران به عشق علي به نماز .

همه جا آرام بود و خاموش فقط صداي گامهاي لرزان ابن ملجم بود كه به گوش مي رسيد .

كل ذرات هستي لب به سخن گشودند و  فرياد زدند يا علي ...  محراب لرزيد و زمين غرق در خون شد و شمشير بر فرق علي آرام گرفت ، آن هنگام كه ابن ملجم فرياد زد ... يا علي ...