از همه اهل خرابات چو بیزار شدم

کافر چشم خمار و رخ دلدار شدم

رفتم از خانه به میخانه که لب تازه کنم

یوسفم خواند،غلام دم بازار شدم

باز هم قول وصال و لب شیرین دادم

دور خال لب او نقطه ی پرگار شدم

دل و زنجیر اسارت و چه زندانبانی

سر به سجده بنهم،شکر که عیار شدم

من به دنبال دوای دل خود می گشتم

گوش شیطان بشود کر، که بیمار شدم

در صف عشق شدم تا که براتم بدهند

غافل از این که خودش گفت،خریدار شدم

عاقلی طعنه زدم او به تو هرگز ناید

تا بداند که من اویم به سر دار شدم

ناگهان قرعه به نام من دیوانه زدند

بانگ تکبیر موذن زد و بیدار شدم...