برسد به دست ِ ...
هنوز نمی دانم ... سطرهای زندگی ام به هم گره خورده ... جای دو سطر آخر با هم عوض شده است ... دست پدر را می فشارم ... حسش که برگردد دیگر خودش غذا می خورد ... مهمان که می آید ... صحبت می کند ... صحبت می کنم ... خواستگار که می آید ... با داماد دو کلام حرف مردانه می زنیم ... پدرم ... مدت هاست دلش گرفته است ... قلبش گرفته است ... دلم می گیرد ... راه که نمی رود ... هنوز نمی دانم ... من زود بزرگ شده ام یا او ... یا او ... اصلن چه فرقی می کند ... می دانی ؟ ... زندگی یادت می دهد که بزرگ شوی ... که بگذاری ... که بگذری ... یکی را زیر خاک بگذاری ... یکی را توی بزرگراه ... زندگی دردهایی دارد که نمی توان گفت ... تو ولی می دانی ... تو ولی می فهمی ... نمی دانم چرا ؟ ... چرا ؟ ... اصل حرف نگفته می ماند ... می ماند توی دلت ... شیره جانت را می مکد ... بزرگ می شود ... جایش تنگ می شود ... تکان می خورد ... لگد می زند و تو دردش را تا آنجای گلویت حس می کنی ... کم کم عادت می کنی ... بخشی از وجودت شده ... دوستش داری ... با هم زندگی می کنید ...
پ.ن : و همچنان اصل حرف نگفته می ماند ...
بحث آزاد دانشجويان مجتمع آموزش عالي فني و مهندسي قوچان