من 10 سال دارم (2)

با من اكنون چه نشستنها ، خاموشيها

با تو اكنون چه فراموشيهاست

چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد

خدا بیا مرزه حمید آقای مصدق و چه حال و هوایی داشتن آدامای اون دوران،انگار دارن دنیا رو فتح می کنن و دین تازه ای میارن که خدا رو جوره دیگه ای  عبادت کنن.

ولی غافل از این بودن که با کشتن چوپان ظالم،گرگ مهربون وفادار نمی مونه.

بگذریم....

 می دونین مشکل من چیه؟

مشکلم اینه وقتی تو گوگل می نویسی: چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم.

میدونین چی مینویسه؟!!!

با استناد به قانون جرايم رايانه اي
دسترسي به تارنماي فراخوانده شده امكان پذير نمي باشد
.
جالبه نه؟
یه خواهشی دارم از مدیریت محترم سایت که این مطلب و سانسور نکنه تا من 10 ساله بفهمم آیا سیستم این نظام اینطوریه که هرکسی اوایل موافقه پشت پا می خوره .یعنی  اینایی که الون سر کارن قبلا مخالف بودن و نون و به نرخ روز خوردن؟
شایدم نه همه ی آداما واسه سیاسیون تاریخ انقضا دارن!!!!!!

همش تقصیر توست،آقای کولودی

به نام تو...

سلام آقای کولودی. امیدوارم حالتان خوب باشد و توی آن دنیا زیاد اذیتتان نکرده باشند. من یکی از علاقه مندان سابق کتاب شما بودم و تاحالا هم چندبار داستانش را خوانده ام و هم فیلم ها و کارتون های مربوط به آن را دیده ام. البته از آن روزها زمان زیادی می گذرد و الان که این نامه را دارم می نویسم به این فکر می کنم که چقدر از آن داستان مزخرفت متنفرم.

آقای کولودی، من از تو متنفرم و از آن داستان مزخرفت. داستانی که اتفاقا اصلاً مزخرف نبود و خیلی هم جالب بود! اما تو با آن پایان بندی افتضاحت گند زدی به کل داستان. گند زدی به کل آن قصه ی زیبا و همه چیز را نابود کردی. آخر پینوکیو مگر چه چیز کم داشت که تو با همدستی فرشته ی مهربان تبدیلش کردی به یک آدم واقعی! و آن بدبخت ساده دل را جوری فریب دادی که اتفاقا از این استحاله کلی هم خوشحال شده بود و خیلی هم راضی بود!...

ادامه نوشته

من 10 سال دارم(1)

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خود برون آید و کاری بکند

با سلام و تبریک سال نو

مجتمع آموزش عالی فنی مهندسی یعنی چی؟

دروغ  یعنی چی؟

پارتی بازی رو که اصلا نمی دونم. چی میشه؟

من یه کودک 10 سالم که یه سوال از شما داشتم.

فوق لیسانس بالا تره یا دکترا؟

ا...

دکترا مگه نه؟

پس چطوریه آقایون قوچانی برای جذب هیات علمی فقط دکترا تمام می خوان

بعد!!!!!

خجالت می کشم بگم...

ب بب  بعدش مدیر گروهشون فوق لیسانس علوم...، (اونم نه مهندسی) داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از آقایون و بانوان جواب منطقی می خوام نگید چه میشه کرد و ما محکومیم.

ول کن دیگه...

...:باشه سروش؟!

سروش:چی چی رو باشه؟!

...:از اون موقع دارم قصه مجنون و لیلی رو میگم؟!با تو ام ها...

سروش:باشه،هر چی تو میگی!حالا میزاری به کارم برسم؟!

...:پس قبول کردی که از فردا سعی کنیم به قانون و حقوق دیگرا احترام بزاریم؟!

سروش:آره،هر چی تو میگی فقط تو رو خدا دست از سر من بردار...

ادامه نوشته

دل سوخته

ای کاش هیچگاه به پایان نمی رسیدی

ای کاش من زودتر از تو به اتمام برسم 

.

.

.

آه ...

این کام آخر بود ولی ...

ولی چرا من زنده هستم هنوز !؟

                                     بمیرم برایت دل سوخته ی من

گفتن یا نگفتن

حرفی که می زنند و به جایی نمی رسد                                               آنان که عاقلند مکرر نمی زنند

زنی بادیه نشین را گفتند:خواری چیست؟ گفت:ایستادن گرانمایه ای بر درگاه فرومایه ای

البته گفته های بالا برای مزاح بود و به فرد یا افراد یا مؤسسه خاصی بر نمی گردد.

آمده است که:همانا قرآن را ظاهریست و با طنی و آن باطن را هفت باطنست .از این رو، گمان مدار!

که منظور،نقل قصه ها و حکایاتیست که در قرآن آمده است .ودیگر هیچ!چه،سخن پروردگار،از این فراتر است.

همه ی اینها را گفتم برای اینکه درس عبرتی بشود برای سایرین وحداقل برای یکی از دوستانم که خیلی زحمت کشید برای ما؛اما ازجانب پروردگار وحی آمدبنام تعلیقه برای ایشان و هیچ کس را یارای ایستادن در مقابل امر و غضب پروردگار نیست.

و به قول دیگری:مردم،روزگاری می کردند و نمی گفتند.سپس،کردند و گفتند و اینک!نه می گویند ونه می کنند.دوست عزیزم نه گفت و نه کرد؛معلق شد وای به حال ما که گفتیم ونه کردیم وبدها به آنان که بگویند و بکنند.

بقا

گنجشک مادر خسته از پیدا نکردن غذابرای جوجه های گرسنه ی داخل لونه اش همینجور تو آسمون چرخ میزد و با هر بار چرخ خوردنش بیشتر یاد جوجه های گرسنش میفتاد و باتموم بیحالیش بازم به گشتن ادامه میداد تا اینکه وسط زمین خدا چشم خستش به دونه هایی افتاد و با تمام قدرتش به سمت غذا رفت و .....

ادامه نوشته

.....مرگ.....

 

.....مرگ.....

 

روزی آمد

       مردی آمد

               روزی از پس امروز، مرگی آمد

صدایی آمد

     صدای ناقوس مرگ

آشوب به پا شد

                         ...

ادامه نوشته

به ياد آن پاخورده روزگار...

به نام تو...

آن خداوندگار رياضيات،آن دشمن كينه توز مخابرات،اوكه در اين ولايت است دردانه(عزيز)،او كه عمراً قبول كند افتاده،او كه گيرد ميانترم آن طوري،او كه دهد نمره همينطوري،او كه زند خنده هاي پنهاني،شيخ الشيوخ مجتبي بايماني.

      در روايت است،روزي شيخ و عيال محترمه...
ادامه نوشته

بدون عنوان!

۱۰ روز ديگر ۲۲ سال ام تمام مي شود

وقتي به تمام گذشته اين سال ها مي نگرم پر است از خاطرات ريز و درشت

خاطرات تلخ و شيرين

پر است از کتاب هايي که از خواندنش لذت بردم

پر است از داستان هايي که نصفه نوشتم

پر است از استاداني که دوستشان داشتم

پر است از فلسفه هايي که به آن ها دل بستم

پر است از نظريه هايي که باورشان کردم يا انکارشان نمودم

پر است از انسان هايي که مسيرم را تغيير دادن

پر است از افتادن ها و بر خواستن ها

اما پر معنا ترين لحظه  اين ۲۲ سال چشم هاي تو بود آن لحظه که عاشق اش شدم و آن لحظه که به لبخند تو دل بستم...

 

تا تو رفتی همه گفتند:

تا تو رفتی همه گفتند:

که از دل برود هر آنکه از دیده برفت.

ودر آن لحظه به ناباوری وبارش باران هوی خندیدند.

واکنون آه!توای رفته سفر

که دگر بار تو را خواهد دید

«دشت هایی چه فراخ!،کوه هایی چه بلند!»

کاش می آمدی ومی دیدی

که در این کلبه ی خاموش هنوز

«مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست.»

با همه سادگی اش

یادگار تو به جاست ...

ادامه نوشته