فرهنگ غیر دینی!

۱.همه منتظر امام جماعت بودند.عجیب بود!پیامبر(ص) کسی نبود که تاخیر کند.مخصوصا اینکه مسجد نه سقف داشت نه زیرانداز!مردم از شدت گرمای زمین روی پاهای خود جابه جا میشدند!اما تاخیر پیامبر(ص) ادامه داشت.

همه منتظر بودند تا پیامبر(ص) با تاخیر بالاخره آمدند.اصحاب متعجب بودند و ذهنشان مشغول بود که چه موضوع مهمی پیش آمده که پیامبر(ص) که سفارشات زیادی به برگزاری نماز اول وقت داشتند،خود تاخیر کرده بودند!وقتی موضوع را از پیامبر پرسیدند،پیامبر(ص) در پاسخ فرمودند:در کوچه مشغول بازی با بچه ها بودم!

 

ادامه نوشته

مهمانی خدا ...

 

دير زماني است كه خواهان كوي توام اما مرا تواني نيست براي باز آمدن به سويت.

در دلم شوق آمدن دارم اما باز پاي رفتنم نيست . دست و پا گيرم شده اند اين علايق بي سامان و پوچ .

دستم را بگير اي يگانه معبودم و بياموز مرا سفر پرواز كه عطشم و در تقلايم كه جرعه اي شراب مست

كننده از باده ي نابت ـ در این میهمانی آسمانی ـ به من ارزاني داري ...

* ( پیشاپیش) ماه میهمانی خدا مبارک *


* به قول یکی از دوستان : هر وقت تو این ماه عزیز دلتون شکست ما رو هم فراموش نکنین .

عاشقا بسم الله ...

عاشقا بسم الله ...

من تازه به جمع شما اضافه شدم اگه حرفام تکراریه ببخشید...

تا به حال فکر کحردید چرا اکثر اعتراضات ما بی نتیجه ست؟

چرا این همه بحث که می کنیم و حرفایی که می زنیم به نتیجه ای نمیرسه و آخرش با هم متحد نمیشیم؟

...

ادامه نوشته

دانشگاه صنعتی قوچان ؟!

بالاخره نتايج كنكور سراسري 89 هم اعلام شد.ياد زمان خودم افتادم.كنكور ، اعلام نتايج اوليه ، انتخاب رشته ، نتايج نهايي و بعد ...

سال 1385 : جناب آقاي دکتر احمدي نژاد در طي سفرهاي استاني كه به خراسان رضوي ، خوزستان و آذربايجان شرقي داشته اند سه دانشكده فني و مهندسي را افتتاح نمودند(با نام هاي دانشكده ي فني و مهندسي قوچان ، دزفول و بناب) و در صورت دارا بودن امكانات كافي به آنها اجازه ي صنعتي شدن را داد.

حال با گذشت 4 سال از اين واقعه به نظر شما اين دانشگاه ها چه فاصله اي از هم گرفته اند؟

ادامه نوشته

صندلی 3 پایه

 

به خانه که رسیدیم ؛ مثل همیشه افکار عجیبی در ذهن متلاطمم موج می زد . به هیچ وجه نمی توانستم این افکار مزخرف و البته گاهی هم خوب و سرگرم کننده را از مخیله بیرون کنم یا کنترل آنها را به دست گیرم ، مانند سکان کشتی که درگرداب گیر افتاده وراهی جز جواب دادن به نیازهای چرخشی و رقص آب ندارد.  فکر اینکه یک تلویزیون را وقتی از طبقه ی چهارم یک مجتمع مسکونی _ تجاری هشت طبقه ی شانزده واحدی به بیرون می اندازم تا چه اندازه مسرورم . یااینکه یک پرده ی سیاه بزرگ روی دیوار بکوبم و با رنگ سیاه هر چه از فحش و لیچار و لغز وبا رنگ سفید تعریفات و تشویقات وسزا گفته ها را به آن بنویسم تا چشم نامحرم به بدی های ذهنم سرایت نکند و به آن نگاه کنم . البته نگاه خیره به پرده رسم دیرینه ی من بود.

روزی به این فکر افتادم که همسرم را به خانه راه ندهم واتفاقا این فکر را عملی کردم . زن خوبی داشتم . مهربان ، صادق ، منطقی و صبور ؛او با من بسیار مدارا می کرد . تمام افکارم را برایش شب به شب شرح می دادم . صبورانه به حرف هایم گوش می داد گاهی اوقات همراهم می شد وبعضی از افکارم را با هم عملی می کردیم . هم او و هم من می دانستیم ، اگر این افکار روی هم انباشته شود چه عواقب وحشتناکی به جای خواهد گذاشت .او یک پرستار بود . صبر او مرا شیفته ی خود ساخته بود . گاهی اوقات از بلاهایی که سر او می آوردم ، به شدت پشیمان و غمگین می شدم اما هیچ در صدد جبران بر نیامدم ؛ فقط  منتظر عذاب الهی و خشم طبیعت بودم .

من معلم بودم . معلم علوم تجربی مقطع قشنگ و دلخراش راهنمایی ؛ کلاس دوم/3 مدرسه راهنمایی حکمت شلوغ ترین کلاس من بود . اول و آخر هفته با روباه های به قفس گرفتار این کلاس دست و پنجه نرم می کردم . همه ی بچه ها از من می ترسیدند چون تنبیهات من منحصر به فرد و البته سخت و دردناک بود .

امروز وارد کلاس که شدم بچه ها ، کتاب ها را جلوی صورت خود گرفته طوری که دهانشان پشت کتاب باشد و چشم ها بیرون ، از چین و چروک صورتشان مشخص بود می خندند اما علی ساکت بود . ده دقیقه در کلاس قدم زدم و مقدمه ی درس را گفتم ؛ بچه ها همچنان می خندیدند اما علی ساکت بود . از کلاس بیرون رفتم . هیکل و لباس خود را وارسی کردم شاید علت خنده ی بچه ها را بیابم اما چیزی نبود . وارد کلاس شدم بچه ها همچنان می خندیدند اما علی ساکت بود ، استرس را در چهره اش حس کردم . خسته شدم روی صندلی نشستم ، فقط یک لحظه لبه ی تیز میز فلزی را دیدم ، و دیگر هیچ ندیدم .

ادامه نوشته

گذشت . . .

كار من از بوسه بر ساغر گذشت          آب نه،مِي از طواف سر گذشت

ساقیــــــا يك جرعه ي ديگـر بريز            دلبرم از كوچه اي ديگر گذشت