به خانه که رسیدیم ؛ مثل همیشه افکار عجیبی در ذهن متلاطمم موج می زد . به هیچ وجه نمی توانستم این افکار مزخرف و البته گاهی هم خوب و سرگرم کننده را از مخیله بیرون کنم یا کنترل آنها را به دست گیرم ، مانند سکان کشتی که درگرداب گیر افتاده وراهی جز جواب دادن به نیازهای چرخشی و رقص آب ندارد. فکر اینکه یک تلویزیون را وقتی از طبقه ی چهارم یک مجتمع مسکونی _ تجاری هشت طبقه ی شانزده واحدی به بیرون می اندازم تا چه اندازه مسرورم . یااینکه یک پرده ی سیاه بزرگ روی دیوار بکوبم و با رنگ سیاه هر چه از فحش و لیچار و لغز وبا رنگ سفید تعریفات و تشویقات وسزا گفته ها را به آن بنویسم تا چشم نامحرم به بدی های ذهنم سرایت نکند و به آن نگاه کنم . البته نگاه خیره به پرده رسم دیرینه ی من بود.
روزی به این فکر افتادم که همسرم را به خانه راه ندهم واتفاقا این فکر را عملی کردم . زن خوبی داشتم . مهربان ، صادق ، منطقی و صبور ؛او با من بسیار مدارا می کرد . تمام افکارم را برایش شب به شب شرح می دادم . صبورانه به حرف هایم گوش می داد گاهی اوقات همراهم می شد وبعضی از افکارم را با هم عملی می کردیم . هم او و هم من می دانستیم ، اگر این افکار روی هم انباشته شود چه عواقب وحشتناکی به جای خواهد گذاشت .او یک پرستار بود . صبر او مرا شیفته ی خود ساخته بود . گاهی اوقات از بلاهایی که سر او می آوردم ، به شدت پشیمان و غمگین می شدم اما هیچ در صدد جبران بر نیامدم ؛ فقط منتظر عذاب الهی و خشم طبیعت بودم .
من معلم بودم . معلم علوم تجربی مقطع قشنگ و دلخراش راهنمایی ؛ کلاس دوم/3 مدرسه راهنمایی حکمت شلوغ ترین کلاس من بود . اول و آخر هفته با روباه های به قفس گرفتار این کلاس دست و پنجه نرم می کردم . همه ی بچه ها از من می ترسیدند چون تنبیهات من منحصر به فرد و البته سخت و دردناک بود .
امروز وارد کلاس که شدم بچه ها ، کتاب ها را جلوی صورت خود گرفته طوری که دهانشان پشت کتاب باشد و چشم ها بیرون ، از چین و چروک صورتشان مشخص بود می خندند اما علی ساکت بود . ده دقیقه در کلاس قدم زدم و مقدمه ی درس را گفتم ؛ بچه ها همچنان می خندیدند اما علی ساکت بود . از کلاس بیرون رفتم . هیکل و لباس خود را وارسی کردم شاید علت خنده ی بچه ها را بیابم اما چیزی نبود . وارد کلاس شدم بچه ها همچنان می خندیدند اما علی ساکت بود ، استرس را در چهره اش حس کردم . خسته شدم روی صندلی نشستم ، فقط یک لحظه لبه ی تیز میز فلزی را دیدم ، و دیگر هیچ ندیدم .