خط قرمز مرگ
روی دستش، خط قرمزی است، جای بریدگی. همیشه سرش پایین و سکوت جزِِیی از وجودش، گویا لال است.
انگار که تمام غم های دنیای خاکی را بر سر او خالی کرده اند. نه از کسی حرف میزند نه از چیزی، نه میخندد و نه میگرید.
به ندرت لبخند کوچکی آن هم از روی اجبار میزند و باز هم به همان حالت خود بر میگردد. دوست زیادی ندارد، یعنی فقط چند دوست از جنس خود دارد و بس، جنس مخالف در کار نیست.
آرزویش مرگ و در افکارش خط قرمز دیگری معلوم است. کاش یکی میتوانست این خط قرمز را پاک کند، اما کسی در کار نیست.
دلیل خط قرمز را کسی نمیداند، و هر کس که خط را میبیند میگوید او دیوانه است. انسانی نیست تا بگوید چرا خط؟ چرا قرمز؟ و چرا خط قرمز؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 16:58 توسط صادق شاهقلی
|
بحث آزاد دانشجويان مجتمع آموزش عالي فني و مهندسي قوچان