قایقی خواهم...خواهم انداخت به آب...دور خواهم شد ازین...

خاک غریب؟

خاک ایران وطنم؟

خاک بر این سر من

خاک ایران وطنم گشته غریب

من نمیخواهم قایق ها را، رهسپاری به دو دست دریا

دل من خود دریاست.

به کجا من بروم

قایق ارزانی تو ای صیاد

تو فراری هستی 

تو گذر کن و برو

برو از کشور عشق

پشت دریای من آن شهر پر از مردانیست

که تو را می خواهند

که تو را می طلبند

شهر زیبای من اینجاست همین ایرانم

شهر زیبای تو جاییست به رنگ عشقت

رنگ زیبای تنت

و چقدر ارزان است قیمتت در آنجا

در حراجی نجابت رفتن

قیمتت یک بوسه یا که شاید لبخند

تشنه ای بیچاره؟

 تن فروشی تا کی؟

فکر تو پرواز است؟

آسمانت آبیست؟

اگرم هست پر و بال تو هم پوشالیست...

تو به من دل بستی

همه هم فهمیدند

تو ولی در خوابی

به هوای پرواز

ولی ای کاش که میدانستم،همه اش یک بازیست

بازی پر هوسی ، که هدف عشق نبود...

کاش میدانستم...

تا که امروز تو را شهره ی افاق نمیدیدم من

تا همان روز نخست عطشت را من با یک بوسه ، یا که شاید لبخند میکشاندم به زمین و به تو میگفتم:

 آری فاحشه...

دوستت دارم