مادر
از بیمارستان برمی گشت، توآینه ماشین قیافه شو وارسی می کرد.به خاطر بیماری سرطان که پزشکاش گفته بودن قابل درمانه، موهاش ریخته بود و ....
در خونه رو باز کرد ،پسر 6 ساله اش اومد دم در، مادر پسرو بغل کرد و گفت:"ای کاش زودتر وضع به همون حال سابق برمیگشت و خوب می شدم"
پسرک مثل بقیه 6 ساله ها سرشو به قلب مادرش چسبوند و گفت:"قیافه ی عوض شده اما همان قلب سابق".
احساس خوبی پیدا کرد زودتر از آنچه فکر می کرد خوب شده بود.پسرش را بوسید و محکم در آغوش گرفت.
وقتی هستم بدنیست بد نمیگذره وقت خدافظی من که دلم می گیره.
روزاتون به خیر شباتون آروم التماس دعا. سیامک گودرزی- کامپیوتر 86
+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر ۱۳۹۰ ساعت 21:34 توسط سیامک گودرزی
|
بحث آزاد دانشجويان مجتمع آموزش عالي فني و مهندسي قوچان