از بیمارستان برمی گشت، توآینه ماشین قیافه شو وارسی می کرد.به خاطر بیماری سرطان که پزشکاش گفته بودن قابل درمانه، موهاش ریخته بود و ....

در خونه رو باز کرد ،پسر  6 ساله اش اومد دم در، مادر پسرو بغل کرد و گفت:"ای کاش زودتر وضع به همون حال سابق برمیگشت و خوب می شدم"

پسرک مثل بقیه 6 ساله ها  سرشو به قلب مادرش چسبوند و گفت:"قیافه ی عوض شده اما همان قلب سابق".

احساس خوبی پیدا کرد زودتر از آنچه فکر می کرد خوب شده بود.پسرش را بوسید و محکم در آغوش گرفت.



وقتی هستم بدنیست بد نمیگذره وقت خدافظی من که دلم می گیره.

روزاتون به خیر شباتون آروم التماس دعا. سیامک گودرزی- کامپیوتر 86