مي تراود مهتاب،
مي درخشد شبتاب
نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك
غم اين خفتهﻯ چند،
خواب در چشم ترم مي شكند.

نگران با من استاده سحر .
صبح مي خواهد از من ،
كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر
در جگر ليكن خاري 
از ره اين سفرم مي شكند.

نازك آراي تن ساق گلي
كه به جانش كشتم
و به جان دادمش آب
ای دريغا به برم مي شكند.

مي شكند...

مي شكند ...

امروز تصميم گرفتم كه ديگه كار اين وبلاگو يكسره كنمو واسه هميشه حذفش كنم ولي ... 

ولي هر كاري كردم دستم به سمت گزينه حذف نرفت . انگار يه بغض تو گلوم دستو پا مي زد . آخه كي دلش مياد خاطرات دو سالشو به همين راحتي پاك كنه؟! نا خواسته به سمت آرشيو رفتم . ياد آرزو ها و آمالمون افتادم ، نقشه هايي كه واسه اينجا داشتيم ، زحمت هايي كه كشيديم . شبايي كه بيدار مي موندمو قالب مي نوشتم . چشمم كه به نوشته هامون افتاد ، منو با خودشون به گذشته ها بردن . به لحظه لحظه وبلاگ نويسيمون . دور هم بودنامون . جرو بحثامون ، قهرو آشتيامون ، تبريك و تسليت گفتنامون و ...

اما واقعا چي شد؟ چي مارو به اين وضع انداخت ؟ اين وبلاگ برا من خيلي دردسر درست كرد ولي مثل بچه م دوسش دارم چون با زحمت بزرگش كرديم . ما اهدافمون بزرگتر از اين حرفا بود كه با دو تا تهديد همه جا بزنيم . ولي جا زديم . حالا مونده اين طفل يتيم كه هنوز روزي بالاي 100 نفر بازديد كننده داره ... 

دستها مي سايم 
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد

در و ديوار به هم ريخته شان 
بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب
مي درخشد شبتاب
مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش
دست او بر در مي گويد با خود :
غم اين خفتهﻯ چند،
خواب در چشم ترم مي شكند.